|
⊹₊⭑ 🥥𝔄𝔩𝔬𝔥𝔬𝔪𝔬𝔯𝔞🐚⊹ ࣪ ˖
|
تابستان | دومِ مردادِ سالِ هزارُ سیصدُ نودُ هفت
بعد از مدت ها(از زمان پایان امتحانات)ریحانه،رفیقِ جان را دیدم.منتظرم بود با دیدنش جیغ کشیدم و بی توجه به عابران به سمتش دویدم و چنان در آغوش فشردمش که انگار سال هاست یکدیگر را ندیده ایم.ثانیه ای دستانش را فشردم و خیره نگاهش کردم و جفتمان خندیدیم و به پیشنهاد من از همان کوچه باغ دوست داشتنی مسیر خانه را پیش گرفتیم.
وقتی صفدر و ژولیت را دید چشمانش برق زد و تا ساعت ها با فسقلی ها مشغول بود.
دیگر چه میخواستم؟من و ریحانه چای به دست از خودمان میگفتیم و مثل همیشه به این نتیجه میرسیدیم که باید یک کافه افتتاح کنیم.البته هنوز درباره ی مکان آن اختلاف داریم.من میگویم در یک مکان قدیمی مثل ساختمان های شهرداری اما او تاکید بر یک جای دنج و شیک دارد.
با هم خندیدیم،بغض کردیم و باز هم لبخند زدیم.
عصر به سمت ساحل حرکت کردیم.جایی که 3سالی میشد به آن پا نگذاشتم .... یکجور قهرِ بی سر و صدا!
آهنگ Music to watch the boys لانا را پلی کردم؛دست ریحانه را گرفتم و پرسیدم موافقی تا خود ساحل بدویم؟
صدای امواج و لانا که حالا High by the beach را میخواند ... موهای من و ریحانه که در باد میرفصید ... جای قدم های ما که با هر موجی می آمد خیس میشد. :)