|
⊹₊⭑ 🥥𝔄𝔩𝔬𝔥𝔬𝔪𝔬𝔯𝔞🐚⊹ ࣪ ˖
|
🪸 برای دریافت لینک چنل کامنت بذارید 💗
بارون قطع شده ... هوا منو یاد بهار میندازه .
نیمه ابری، آفتاب بیرمغ و باد خنک مثل نسیم بهاری🍃 .
امروز که سرم خلوت بود با یکی از دوستام اوکی کردیم بریم بیرون . دارم کم کم آماده میشم 🧣 . دو ساعت دیگه میاد دنبالم و من دست از انجام هرکار دیگه ای برداشتم 😂 .
روزا آروم و خوب میگذرن،
جریان زندگی خدا رو شکر خوب پیش میره .
شهریور انقدر در حال دویدن بودم که یادم نمیاد چطور گذشت🪿 .
برای ننوشتن توی اینجا عذاب وجدان داشتم ولی نمیتونم خودمو مجبور به نوشتن کنم . بیشتر وقتا توی کانالم هستم . نوشتن توی اونجا راحتتره و دسترسیش برام آسون تره .
سعی میکنم هفته ای یه بار بیام اینجا آپدیت بذارم ، حیف آرشیو اینجاست :) .
این وسط توی شهریور یه نینی وارد خانواده ما شد که نصف شهریور رو با کوچولو گذروندم🩷🎀 .
توی این یک ماه دارم دولینگو رو آتیش میزنم💪🏻🚀 .
این زبانی که دارم یاد میگیرم برای کار جدیدمه .
آشنایی با مادر رو تموم کردم💁🏼♀️ .
همه چیز خوب بود تا فصل آخر. فصل آخر رو من نپسندیدم ...
انگار نویسنده ها هیچ ایده ای توی ذهنشون نداشتن😶 . یه اتفاقی که توی آخر هفته رخ میداد رو توی یه فصل کش دادن🏏 .
ولی بازم دلم برای وایبش تنگ میشه . هنوزم دنبال یه سیتکامم که برای سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۰ باشه .
این چند روز گذشته حال و هوام واقعاً عوض شد .
هوای خنک و بارونی💧 داشتیم و منم بالاخره تونستم پای پیاده به بیرون بذارم 😁 .
توی اینجور هواها دلم برای خالهام تنگ میشه چون تنها کسیه (به جز ″او″) دور و برم که عاشق قهوهس و هیچوقت بهش نه نمیگه🫠 .
How I met your mother
رو شروع کردم این مدت .
فصلم پنجمم .
⭐⭐⭐
سیتکامهای قدیمی رو دوست دارم . چون اثری از اعتیاد به اینترنت و موبایل و اشاره به پلتفرمای مجازی نیست .
همه با هم نشستن و مکالمه های عمیق دارن؛
گوشیای روی میز نیست که هی بخوان دائما چک کنن یا تکست بدن .
مغز و دستم به نوشتن نمیره.
حال جسمیم خوبه، شرایطم نرمال و خوبه . 🫶🏻
ولی انگار روی من و اطرافیانم یه پودری ریختن که بیحس شدیم .
دارم سعی میکنم که انگیزمو بدست بیارم .
ساعت خوابم درست شده🏆، زبانمو مرتب میخونم . یسری عادت دیگه باید بسازم .
فکر میکنم اگه تابستون تموم شه، انسان خوشحالی خواهم شد 🪭 .
از یه طرفی بخاطر هوا، کاملاً خونه نشین شدم! گرما و آفتاب بهم میخوره بشدت شرایطم افت پیدا میکنه .
اگه هوا نرمال شه، فکر میکنم منم نرمال میشم🤷🏼♀️😅 .
خیلی از دوستام چشم روی هم نمیذاشتن و آماده باش بودن ولی من اینطوری بودم که : من میترسم و ناراحتم پس به خواب عمیق میرم🛌🏼🧌 .
بعد این وسط هرکی توی سر خودش میزد و خودشم یادش میرفت ، دارن اینو پررنگمیکنن که آدمای واقعی زندگیت، اونایی بودن که این مدت بهت پیام میدادن .
خاله من تولد دوست صمیمیمُ یادم رفت🫠🥲 چون روی survival mode بودم و مغزم کار نمیکرد .
یکی از دوستام از وسط ج,ن,گ پاشد اومد شمال، اون بهم پیام داد مراقب خودت باش (و من چقدر از معرفتش شرمنده شدم🥲) .
هرکی یجور به اتفاقات ناگوار واکنش نشون میده .
من هنوز ساعت خوابم درست نشده . هنوز بی انگیزه ام . ولی دارم سعی میکنم کم کم به زندگی برگردم .
این مدت حال جسمیمون خوب بود و سالمیم . باورم نمیشه چی گذروندیم .
توی اون مدت بدنم shut down بود . دائماً چرت میزدم . شاید بخاطر این بود که تا صبح بیدار بودم ... یا مغزم میخواست خودشو گول بزنه و از واقعیت فرار کنه .
سلام 🫂 . امیدوارم حال همه ی دوستایی که صفحه ی منو میخونن خوب باشه .
من خوبم و گیلان امنه .
حال روحیم طبیعتاً خوش نیست . قلبم غمگینه .
خدا همه ی ما رو در پناه خودش حفظ کنه و کشورمون رو یاری کنه 🤍 .
مراقب خودتون باشید .
پ.ن: خیلی طول کشید بلاگفا وا بشه و من همینو پست کنم🥲 .
امروز عادت ماهانه بهم اتک زد ، ژلوفن اثر خاصی نذاشت و مفنامیکاسید نداشتم. چه کنم چه نکنم؟ کدئین خوردم🫠. الان مثل یه معتاد/junkie دارم چرت میزنم و کل روزم رفت روی هوا .
مامانُ بابام آشپزی روستایی رو دیدن ، جوگیر شدن و امروز رب آلوچه درست کردن🫠 . یعنی منم همزمان با رب ، پختم🫠 .
اسپویل سریال خاطرات ندیمه :
دیروز اپیزود نهایی خاطرات ندیمه اومد . (تخته سر به این پایان بندی)
اپیزود آخر و ختم سریال همون هفته ی پیش بود و این اپیزود رو سرسری درست کردن تا بگن اینم فاینالش!
هنوز یه سری چیزا به نتیجه نرسیده . مثلاً جون هنوز هانا رو پیدا نکرده . گیلیاد هنوزم هست و نابود نشده .
از جون متنفرم چون دستی دستی لارنس و نیک رو کشت . لارنس رو کاملاً هول داد که بره توی هواپیما و با بقیه بترکه! از اونورم جلوی نیک از همه جا بیخبر رو نگرفت و اونم ترکید😭😭😭😭😭 .
خاک بر سرت جون🖐🏻 .
توی کل سریال از بقیه سواستفاده کرد تا به اهدافش برسه .
تا سیزن ۵ عالی بود ولی پایان بندیش 👎🏻 .
خیلی خوشحالم که امسال تابستون ، رنگ لیمویی ترند شده🥹🍋 . چه رنگ و رایحه ای بهتر از مرکبات🥹✨ .
امسال تابستون بوی Chanel, crystal bright میده 🎀 .
یه جاهایی از آدمیزاد درد میگیره که تو یادت رفته وجود داشتن! ಠ益ಠ
از دیروز غده لنفاوی زیر گردنم درد میکنه🐡 و فعلاً دارم دارو برای التهابش استفاده میکنم😒👎🏼 .
نتایج انتخاب رشته ی دکترا اومد،
پردیس دانشگاه تهران ،
آموزش زبان انگلیسی .
ولی هنوز تصمیم قطعی نگرفتم 🫠 .
خدایا شکرت💗 .
در طول هفته آدم زیاد دیدم ،
خسته ام .
خطمم خاموش کردم که اگه کسی زنگ زد و برنامه داشت ، من در دسترس نباشم 🌚🥂 .
(″او″ نیست ، حوصله ندارم🫠)
تیر خلاصم سهشنبه بود که ۶ ساعت (بدون اغراق) توی پاساژا چرخیدم تا دوستم لباس تابستونی بخره و آخرشم نصف خریداشو انجام نداد😭 .
🍋امروز خوب خوابیدم، ناهار سنگین خوردم و الانم میخوام ریشه ی موهامو رنگ کنم و پرونده ی جنایی گوش کنم 💆🏼♀️.
دوستم برام گل مگنولیا چید و آورد.
شب گذاشتمش توی گلدون آب ؛
صبح خونه رو بوی لیمو🍋 پر کرده بود .
غنچه اش باز شده بود🫠✨ .
مگنولیا چند روز مهمون من میمونه ولی بعد که دیگه عمرش تموم شد، میدونم دلم براش خیلی تنگ میشه .
گُرخانه باران گرفت عزیزان!👹🌩️
منم شله زرد درست کردم🤰🏼 .
ترکیب صدای بارون ، بوی برنج محلی ، نور کمرنگ زرد و گرم 🤌🏼 دولچه ویتا 🤌🏼
به شهرای گیلان باید وقتی سر زد که توریست و مسافر نباشه ، به اصطلاح فصل مسافر نباشه .
باید جریان زندگی عادی رو ببینی که چقدر قشنگه✨ .
توی انزلی، صبحش باید بری همون خیابونی که دوطرفش درختای قدیمیه و ویوی بندر و بلوار داره🐟 . از ساختمونها و پانسیون های قدیمی رد شی و قهوه بگیری و بری موجشکن قدم بزنی و باد خنک بخوره به صورتت . فعالیت توی گمرک رو میتونی ببینی؛ صیادا با قایق پارویی تردد میکنن و میتونی براشون دست تکون بدی🛶 .
همینطوری میتونی پیاده برگردی و بری روی پل و به نرده ها تکیه بدی و به مرغای دریایی که بهشون میگیم کاکایی ، نون بدی .
کوچه پس کوچه هاشو بگذرونی، از محله ی ارمنی ها ، کلیساهای قدیمی و آرامگاه سربازای لهستانی رد شی ؛
وقتی داری مسیرتو طی میکنی، صدای ماهی فروشی که با گاری تردد میکنه رو میشنوی ، صدای بوق کشتیها، آواز فروشنده ها .
توی این شهر کوچیک، آرامش آسون تر پیدا میشه . همه توی صلح در کنار هم، زندگی میکنن . هیچکس عجله نداره و ترسی برای از دست رفتن زمان وجود نداره ✨ .
دیشب جفتمون حالمون گرفته بود .
بعد از کار اومد دنبالم .
شام گرفتیم و ماشینُ بردیم سمت ساحل .
هیشکی نبود .
رو به روی دریای طوفانی نشستیم . بارون نم نم میزد روی موهامون .
به بچه گربه غذا دادیم.
با هاپوها بازی کردیم . (قلاده داشتن ولی نمیدونم صاحبشون کجا بود🗿)
Too sad to write 💔
هر پلتفرمی رو باز میکنم، غم توی صورت کوبیده میشه ...
رو آوردم به شامپوی ایرانی، اونم شامپوی بچه .
نمیخواستم قبول کنم ولی متاسفانه اکثر کالاهای خارجی توی فروشگاهها فیکن🫠 .
یجوری کلهام ملتهب شده بود و میخارید که مامانم فکر میکرد شپش گرفتم😭🏃🏼♀️ .
انقدر از بچگی مامانم منو از مالت و نوشابه و اینا دور نگه داشته که وقتی مهمونی داریم من نمیدونم حتی باید چی بگیرم🦯 .